خیلی وقته که ذهنم درگیر این موضوع شده و فکر کنم با تنها آدمی که راجبش صحبت کردم فاطمه بوده خیلی وقته دارم به این فکر میکنم که یکی از رسالتام اینه که "فرشته ی زندگیه کسایی باشم که باهاشون زندگی میکنم و ارتباط دارم"نمیدونم چقدر هستم،چقدر جا داره که بهش برسم،اصلا هستم نیستم؛شاید حدود یک سال باشه که این تو ذهنم میچرخه...واقعا تو رفتارم تاثیر زیادی داشته،اینکه حواسم بیشتر به بابا هست،اینکه بیشتر سعی میکنم کمک حال مامانم باشم،اینکه با حسین کمتر دعوا میکنم... و اینکه شاید تو رفاقت کردن،حوصله ی بیشتری به خرج میدم...اینکه خیلی وقتا سر چیزایی که عصبانیم کردن سکوت کردم...اینکه صبورتر شدم...ولی بازم نمیدونم چقدر فرشته ی زندگیشونم...امشب ولی اومدم اینجا بنویسم که فرشته ی زندگی تک تک ادما بودن خیلی کار سختیه...چون هر آدمی از فرشته ی خودش یه تصوری داره و شخصیت من واحده...اینکه از نظر همه ی آدما فرشته ها قدرت نامحدود دارن و من دست و بالم خیلی بسته ست و خیلی محدودم...اینکه فرشته ها خسته نمیشن و من،گاها چرا...خدایا ماه تو تموم شد و من سعی کردم فرشته ی تو باشم...و چون اینطوری بود،خیلی بهتر از این یه سالی بودم که برای فرشته ی بقیه بودن تلاش کردم...خدایا عیدی من و تو این قرار بده که فرشته ی تو باشم تا آخر عمرم...اینطوری خیلی خوشکل تره؛)خدایا یه روزایی نوشتم و گفتم که قلبم خیلی بهت مشتاقه...یه شبایی و بهت فکر کردم و قلبم تپش گرفته از شوقی که بهت داره...خدایا دل من شیشه،که تو تنور محبتت حسااابی گداخته شده...حسابی شفاف شده...عیدی من و تو این شفاف موندن دل بزار...تو پاکی نگاه...تو پاکی قلب...تو پاکی فکر...خدایا،عبدک فداک و قلبی مشتاق لک...عید فطر مبارک:)♡
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی
تاريخ: شنبه
25 تير
1401 ساعت: 1:30